تبليغاتX
نیایش میمندی نژاد
به نام صاحب کلمه

پژوهشگر ومحقق:

  نیایش میمندی نژاد

 

تئاتر سنتی در ایران

 

1- تعزیه : تعزیه از قدیمی ترین اشکال نمایشی ایران بوده است . که از دوران صفوی در ایران رواج بیشتری یافت تعزیه همان شبیه خوانی است یعنی در آن رنج های خاندان پیامبر اسلام و به خصوص وقایع کربلا و سرنوشت امام حسین (ع) و یارانش شبیه سازی می شود .  در نمایش تعزیه دو گروه وجود دارد انبیا و اشقیا .

یاران امام حسین جزو گروه انبیا و یاران یزید جزو گروه اشقیا   حساب می شوند. در تعزیه یکی دو نفر واقع خوان ماجرای کربلا را برای مردم نقل می کنند و سپس چند نفر با لباس هایی شبیه گروه یزید و امام حسین وارد میدان می شوند و با گفت و شنود مسائل کربلا را بازی می کنند . در تعزیه  سنج و تبل  و نوحه شبیه سازان را همراهی می کنند .

 

2- نقالی :نقالی یعنی نقل یک واقعه یا قصه که ممکن است به شعر یا نثر باشد . موضوع داستان ها معمولا قهرمانان بزرگ شاهنامه یا امامان و پیشوایان هستند.

نقال با تکیه بر بدن و توانایی بیان خود ساعت ها تماشا گرانش را سرگرم می کند . او ممکن قصه ای را شروع کند و بقیه ی قصه را کمک موسیقی و یا برخی بازی های نمایشی تمام کند . معمولا نقالان یا در قهوه خانه ها بودند یا از شهری به شهر دیگر سفر می کردند و در میان قصه های خود مسائل حکومتی و اعتراض خود را هم بیان می کردند . در نقالی هر چه تعداد تماشا گران بیشتر بود آن نقالان موفق تر بودند .

 

3- خیمه شب بازی:خیمه شب بازی نمایشی است که توسط چند عروسک – عروسک گردان و استاد خیمه شب بازی تشکیل شده است که به او مرشد می گویند . اساس بیشتر خیمه شب بازی ها ارتباط مرشد و مبارک است . مبارک عروسک سیاهی است که زبان تند و تیزی دارد و معمولا فقط مرشد حرف او را می فهمد . داستان های خیمه شب بازی بر اساس مسائل و مشکلات اجتماعی است . معمولا مبارک عاشق طیاره خانم است اما پدر طیاره می خواهد او را به مرد پول داری بدهد و داستان از این جاشکل می گیرد که مبارک برای به دست آوردن طیاره راه های عجیب و غریبی پیدا می کند که در آن قوانین سرمایه داری را زیر سوال می برد . شاید به همین دلیل خیمه شب ببازی همیشه جزو نمایش های شادی آور و مورد علاقه ی مردم بوده است .

 

4- آیین سخنوری : در آیین سخنوری دو نفر مقابل هم می نشینند و هر کدام افسانه ها و قصصی را که بلد است بیان می کند . هدف از میدان به در کردن رقیب است یعنی هر کس افسانه ها و احادیث بیشتری بلد باشد برنده و دیگری باید یک تکه از لباسش را در بیاورد و جلوی دیگری بیندازد و اگر کاملا شکست خورد و دیگر هیچ قصه ای یادش نیامد به اصطلاح لنگ بیندازد . یعنی حتی تنها بخش لباس خود یعنی لنگ را هم در آورند و این نشانه ی بازنده بودن اوست .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:13  توسط نیایش میمندی نژاد  | 

ما به این دنیا آمدیم تا زندگی کنیم البته این مهم است که چگونه زندگی کنیم و از زیبایی های جهان استفاده کنیم از نعمت هایش چون پدر و مادر  کودکان بی سرپرست  طبیعت و.....استفاده کنیم و لذت ببریم.شاید برایتان عجیب باشد که می گویم کودکان بی سرپرست ! بله آن ها نعمت هستند چون کودکان مهربانی چون آن ها کم پیدا می شود و این بهترین فرصت است که ما با کمک به آن ها توشه ای برای آخرت خود بدوزیم شاید بگویید سخت است نه اتفاقا خیلی این موارد زیاد است اگر شما به کمی پایین تر به خانواده هایی که محروم هستند مراجعه کنیددیگر نمی خواهید اصلا زنده بمانید و اصلا نباید زنده بمانید خود من بارها این احساس را داشتم احساس خجالت و شرمساری احساس بیهوده بودن وقتی می بینم آن بچه آن بچه ی معصوم بی غذاست  مادرش مریض است  پدرش گداست  خودش گدا و یا از راه خود فروشی زندگی می کند دیگر می توانم  چه لذتی از این زندگی ببرم وقتی غذا می خورم در حالی که او گرسنه است وقتی در ناز و نعمت دارم بزرگ می شوم در حالی که او گداست و.... پس ما می توانیم با کمک به آن ها از یکی از نعمت های دنیا برخوردار شویم و وقتی آن خوش حال است ما هم خوشحال باشیم و بتوانیم راحت از نعمت های خداوندی استفاده کنیم. پس بیایید که این کار را انجام بدهیم فکر نکنید غیر ممکن است . البته نباید آن ها را به گدایی عادت بدهیم باید آن ها را آن بچه ها را تشویق به درس خواندن کنیم و پول تحصیلاتشان را اگر داریم بدهیم و به پدر و مادرشان اگر داریم ماهانه کمکی برسانیم و اگر نمی دانیم چه کار باید بکنیم جمعیت های خیریه ای برای این کار وجود دارند تا بتوانیم به آن ها کمک کنیم و از بهترین لحظه و زیبا ترین لحظه یعنی خوشحال شدن آن ها بهره ببریم .حرف های مرا شعار ندانید کمک کردن به دیگران وظیفه است . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:59  توسط نیایش میمندی نژاد  | 

                     یانی          
ياني کريسوماليس در 14 نوامبر سال 1954 (23 آبان 1333 ) در شهر کالاماتي يونان به دنيا آمد . و دوران کودکي و نوجواني اش را در شهر زيبا و کوهستاني کالاماتا گذراند. در سن چهارده سالگي  به رشته شنا علاقمند شد و توانست رکوردي ملي در رشته شنا بري کشورش يونان بجا گذارد و تلاش گسترده ي بري رسيدن به رقابتهي المپيک نمود. در سال 1972 ميلادي (1351 شمسي) به آمريکا بري تحصيل در رشته مورد علاقه اش روانشناسي در مشهور ترين دانشگاه روانشناسي دنيا يعني مينسوتا رفت. پس از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه در يک گروه محلي راک در مينسوتا بنام کاملئون ( Chameleon) بعنوان نوازنده کيبورد آغاز بکار کرد.
پس از آن کسي نميداند چه اتـفاقي بري ياني افتاد اما او اکنون صاحب استديوي شخصي است و بيش از 25 ميليون از آلبوم هي وي در دنيا بفروش رفته است. او تبديل شد به موسيقي داني مستـقـل با عقيد و تفکري منحصربفرد و به شهرت و محبوبيتي جهاني دست يافت و ين در حالي بود که ياني حتي قادر به خواندن و نوشتن ساده ترين نتهي موسيقي نيز نمي باشد ولي با تبحري خواص ساخته هي خود را با روش مخصوص خود و رسم الخط ابدائي خود مينگارد. ياني قطعاتي کامل و زيبا دارد که کاملا ساخته خود اوست و در سبکي انحصاري اجرا شده است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------                                                  ژان میشل ژار
 

ژان میشل آندره ژار (به فرانسوی: Jean Michel Jarre) (متولد ۲۴ اوت ۱۹۴۸ در لیون، فرانسهآهنگساز و تهیه‌کننده فرانسوی است. سری آهنگ‌های اکسیژن از آثار اوست.

ژان میشل ژار فرزند آهنگساز مشهور فرانسوی، موریس ژار است.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                           کیتارو

كيتارو در سال ۱۹۵۳ با نام واقعى «ماسانورى تاكاهاشى» در ژاپن به دنيا آمد. پدر و مادر او مانند اغلب ژاپنى ها پيرو آئين شينتو، مذهب ارواح پرستى بودند. كيتارو در دبيرستان به موسيقى سل(موسيقى مذهبى سياه پوستان)، ريتم و بلوز علاقه مند شد.
او پس از فراگيرى نواختن گيتار الكترونيك، با گروه خود به نام «آلباتراس» (نوعى مرغابى بزرگ دريايى)، شروع به برگزارى برنامه هايى در مهمانى ها و كلوب ها كرد. نام كيتارو كه يك شخصيت كارتونى تلويزيونى بود در همين زمان از سوى دوستانش بر وى نهاده شد. بزرگترين اثر وى در اين زمان اُتيس و ردينگ بود. كيتارو خود در مورد اين اثر مى گويد: «موسيقى من احساسى از تعمق و مهربانى را در مخاطب بر مى انگيزد و در واقع موسيقى من نه ريتم است و نه بلوز اما مخاطب احساسى مشابه احساس موسيقى سُل را در خود احساس مى كند.»
در اوايل دهه هفتاد او به طور كلى تغيير رويه داد و كار با كيبورد را آغاز كرد. او به گروه «فار ايست فَميلى» پيوست و با آنها گذار به دور جهان را آغاز كرد. در اين مسافرت ها، كيتارو با «كلاوس شولز»، نوازنده سينتى سايزر و بنيانگذار گروه «تنجرين دريم» آشنا شد. شولز براى گروه دو آلبوم توليد كرد و كيتارو كلاس فشرده اى را نزد وى به فراگيرى سينتى سايزر گذراند.
كيتارو در مورد اين تغيير مسير به سمت فراگيرى سينتى سايزر مى گويد: «من با سينتى سايزر مى توانم يك اقيانوس خلق كنم، يك كناره زمستانى، يك ساحل تابستانى و يك منظره كامل را بيافرينم.»
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                       خاطرات من

                                                                                                                                                   من از بچگی به پدرم می گفتم من به موسیقی جنگی و رویایی و آرام علاقه دارم همین ور پدرم هم به این مدل موسیقی ها علاقه داشت. من و پدرم در موسیقی با هم سلیقه ایم وقتی مادرم به بیرون می رفت من وپدرم همیشه موسیقی را تا آخرین درجه بلند می کردیم روز چگونه به شب رسید پدرم همیشه دستش را به پشتش می زد و در خانه قدم می زد  من هم در خانه می دویدم یا نمایش بازی می کردم بیچاره طبقه پایینی هایمان از دست ما چه  می کشیدن  . همه خاطرات من با موسیقی است حتی حالا که دارم تایپ مکنم هم موسیقی گوش می کنم من عاشق موسیقی های خوبم و بیشتر بچگی های من و حالای من با موسیقی های همچون موسیقی رنگ ژان میشل ژار که مرا شارژ می کرد و موسیقی بهشت و زمین کیتارو که ما را یاد طبیعت و نعمت های خداوند می اندازدیا یانی و......................................                                                                                                    شاید به نظرتان عجیب باشد ژان میشل ژار یا کیتارو شاید فکر کنید که یک بچه پنجم دبستان به   سن من باید موسیقی های رقصی ایرانی یا رپ گوش بدهد درست مثل هم کلاسی هایش که این موسیقی ها را در مدرسه می خوانند و وقتی من می گویم ژان میشل ژار نمی فهمند من چه می گویم و مرا مسخره می کنند و می گویند تو هنوز مال عهد بوقی چرا راه دور می رویم همین امروز خانم درس     فوق العاده امان از من خواست که بهش در کار ها کمک کنم وقتی داشتیم کار می کردیم رادیو را روشن کرد موسیقی ژان میشل ژار در رادیو پخش شد . من گفتم : خانم شما ژان میشل ژار گوش می کنید ؟ گفت : چی ژار ژار . گفتم :ژان میشل ژار. گفت:  حالا این ژار ژار که می گی جدیده چی  می خوانه . گفتم :ژان میشل ژار خارجیه موسیقیدانه و در ۲۴ آگوست سال ۱۳۴۸ در لیون فرانسه به دنیا آمد.گفت:حالا این ژار ژار که این همه ازش تعریف می کنی از کجا می تونم پیداش کنم . گفتم: همین موسیقی که الان داره از رادیو پخش میشه همین ژان میشل ژاره .گفت : این ژار ژار من فکر می کردم این ایرانیه مطمئنی . گفتم: بله خانم . بعد کاغذی داد و گفت : براش اسمشو بنویسم . بعد رفت بیرون تا چسپ چوب بیاره . من براش روی کاغذ اسم  مشخصات و شماره ام را گذاشتم و بیرون رفتم وبرام جای تاسف بود که این اتفاق افتاد . پس بیایید فرهنگ موسیقی که قدیم که از باخ- بتهون -شوپن -شوبرت -واگنر- ویوالدی- موتسارت-  اشتراوس- چایکوفسکی -کورساکف و.........................................  است را با موسیقی رقصی ایرانی و رپ به غیر از بعضی هایشان خراب نکنیم .          

با تشکر نیایش .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:51  توسط نیایش میمندی نژاد  | 

                                               به نام خالق هستی

                                                         اشتها

روزی در جایی نذری می دادند . از فقیری که از آن حوالی می گذشت پرسیدند:(( اشتها داری ؟))

 گفت :((من در این جهان جز اشتها چیزی ندارم!))

                      -----------------------------------------------------------

                                                        بی خوابی

سید رضی الدین شبی پیش مردی خوابیده بود . مرد بی خواب شده بود و گاه و بی گاه می گفت :((

ای سید چیزی بگو تا من بخوابم .))

این ماجرا چندین بار تکرار شد . سید که خواب بر او غالب شده بود ناچار در جواب گفت :((نقدا تو چیزی

مگو  و بگذار من بخوابم !))

                        ------------------------------------------------------------

                                                 ادعای خدایی

کسی دعوی خدایی می کرد . او رال پیش خلیفه بردند. خلیفه گفت:((پارسال اغینجا کسی ادعای

پیامبری کرد فرمان دادم که بکشندش.))

مرد گفت:(( بسیار کار خوبی کردید. زیرا من او را نفرستاده بودم!))

 

                           ----------------------------------------------------------

نظر شما در مورد این حکایت یا بهتر بگم لطیفه چیست؟

کتاب از ((عبید زاکانی))

 

 

                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 3:12  توسط نیایش میمندی نژاد  | 

به نام روشنی ها

موهای روشنش در هوا موج می زند و می درخشد همچو خورشید. با چهار بای کشیده و لاغر و استخوانی باهایش را به زمین می کوبد و غباری را در هوا تشکیل می دهد می خواهد ببینتش نمی تواند چشم هایش را بسته اند .می رود با چشم های بسته فقط می دود تا به بن بست می رسد در بن بست بایش به چیزی می خورد آن را بو می کشد بوی خوشبو و جادو کننده ای با مخلوطی از خون که برایش آشناست به مشامش می رسد ناگهان کمرش می سوزد کمی عقب و جلو می رود .چشمانش باز می شود دوباره آن بوی خوب و آشنا می آید اما این بار بدون خون. سرش را که بر می گرداند می بینتش جلویش سجده می کند آن کس دست بر مهرش را بر سرش می کشد و چیزی در دهانش می گذارد چیزی که او هرگز نخورده بود حس می کند می تواند زندگی از نو شروع کند ولی این بار با چمشم باز.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 2:54  توسط نیایش میمندی نژاد  | 

                                                                                                                                                                              روزی از روز های سال طبق معمول من و مادرم در خانه بودیم ودر فکر این بودیم که امروز را کجا بریم ودر کجای تهران پر از دود و دمر برویم که خوب جا  یی باشد گفتیم بریم پارک : پارک ها کثیف و پر از معتاد است. گفتیم بریم سینما : اخه کدام فیلم را ببینیم که مزخرف و احمقانه نباشد. گفتیم بریم خرید : اخه چی داره این تهران که مابخریم .گفتیم بریم خانه ی کسی : خانه ی کی بریم که مارا بپذیرد و پشتمان حرف درنیارد .داشتیم فکر می کردیم که ناگهان تلفن زنگ زد . پدرم بود گفت :(( امروز بیا پیش من خیلی دلم برات تنگ شده .)) من پس برنامه ی آن روزم مشخص شد مانده بود مادرم ۶الی ۷ دقیقه بعدش هم مادرم را برای تتاتری دعوت کردند . من ومادرم سوار آژانس شدیم ومن اول رفتم خانه ی پدرم و بعد مادرم رفت تتاتر .من پیش پدرم و زهرا بودم با هم فیلم دیدیم گفتیم وخندیدیم. شب شد و دیگه موقع برگشتن به خانه شد.موقع خداحافظی با زهرا پدرم گفت :(( می دونی چند ماه دیگر صاحب یک خواهر یا برادر می شوی .)) با آن حرف زندگی من عوض شد . پیش خودم       می گفتم یعنی ممکنه بعد از ۱۰ سال ؟ از پدرم پرسیدم بچه چند ماهش است ؟ پاسخ داد :۴ ماه. فکر کردم تمام جریان شوخی است و دارند سر به سرم می گذارند. چون آن ها انسان های شوخی هستند.                                                  چند ماه گذشت و شکم زهرا روز به روز بزرگتر می شد . و چه آن ها انسان های شوخی باشند و نباشند .من داشتم صاحب یک خواهر یا برادر می شدم. از من برسیدن:                                                                                          دوستداری دختر باشد یا بسر ؟ جواب می دادم : هرچه خدا بخواهد ولی من بیشتر دوستدارم دختر باشد . چون با دختر بیشتر می شود حرف مشترک زد ولی با بسر نمی شه رفت استخر کمتر می شه باهاش حرف های خصوصی زد تو یه اتاق نمی شه باهاش تنها خوابید و...                                                                         من بیشتر دنبال یک هم دم و یک هم زبان می گشتم و یک خواهر برای من همه چیز بود و من را از تنهایی در می آورد یعنی وقتی بزرگ بشه باهم سفر می ریم وبه عنوان دو دوست ودو خواهر همیشه با هم هستیم .من همش انتظار می کشیدم که بفهمم که برادر یا خواهر دار می شوم . بلاخره بچه به سنی رسید که جنسیتش معلوم می شد .دیگر انتظارم به بایین رسیده سریعا به بدرم تلفن کردم وگفتم :بسر است و یا دختر ؟ با لهن خسته ای گفت : دختر .من ذوق زده شدم و از آن روز انتظار به دنیا آمدن خواهرم را می کشیدم . روز به روز خواهرم بزرگتر می شد و شوق و ذوق من بیشتر تا روز هفتم بهمن رسید .بدرم به من تلفن کرد وگفت مژده گانی بده دهم خواهر دار می شوی. من با ورم نمی شد یعنی انقدر زود .داشتم از خوشحالی می ترکیدم از آن روز به همه مژده گانی دادم و در مدرسه حالت طبیعی نداشتم وهمش حرف های بی ربط می زدم و حرکات دست و بایم تند شده بود .همه فکر می کردند دیوانه شدم .من هم جریان خواهر دار شدنم را ودیوانه شدنم را به آن ها نمی گفتم تا سوربرایز شود .روز چهارشنبه یعنی نهم که شب به دنیا آمدن خواهرم بود به بدرم زنگ زدم وگفتم راستی راستی فردا خواهر دار می شم آن قدر تند تند سوال می کردم که فرصت جواب دادن را از بدرم گرفته بودم .سوال بعدی ام این بود که خواهرم ساعت چند به دنیا می آید؟ بلاخره فرصت جواب دادن را به بدرم دادم .گفت ساعت 4-5 می ریم بیمارستان و آماده می شویم و ساعت هفت خواهرت به دنیا می یاد .بروز بنجشنبه یعنی دهم وقتی مدرسه رفتم .خیلی بی قرار بودم جوری که خانم معلم دعوام کرد همش منتظر زنگ خانه بودم و این که آیا بدرم می یاید مرا یک راست ببرد بیمارستان؟ وقتی زنگ خانه خورد .دویدم سمت در خروجی که بدر مادرا می ایستن ولی اثری از بدرم نبود در خانه کلی به او تلفن کردم ولی بر نداشت .بعد از 7-8 بار تلفن بدرم برداشت ولی با صدایی که انگار اتفاق بدی افتاده است حرف می زد و با آن صدا مرا نگران کرد .من برسیدم چیزی شده ؟ بچه صحیح وسالم به دنیا آمده ؟ کی می یای عقب من؟ جواب داد : نمی دانم الان کسی بالای سر زهرا نیست هر وقت کسی آمد کنارش می یام عقبت .ولی منبا تندی گفتم : ولی منالان می خوام بیام .شارمین گفت : نمی دانم اگر الان می خوای بیای به خواهر زهرا زنگ بزن و باآن ها بیا .من به سارا زنگ زدم و آن ها ساعت ۳ به آنجا می رفتن من دیگر با ناچار قبول کردم ولی آن ها بر خلاف حرفشان ساعت ۴ آمدند. به هر حال ما به بیمارستان رفتیم من با دوربین فیلم برداری لحظه به لحظه انتظار می کشیدم  تا آوردنش قلب من همچنین می تپید.تا آوردنش بلا خره انتظارم به پایان رسید و زندگی ام تغییر کرد من همش لحظه به لحظه دلم برای خواهرم تنگ می شود و سعی میکنم در اغلب اوقات پیش عشقم یعنی روشان بالا باشم .من وخواهرم از آن پس خوبی را با هم شروع کردیم.

         

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:0  توسط نیایش میمندی نژاد  | 

 

دخترک هنوز در انتظار طلوع خورشید است

تا خورشید گرمش کند و باز پروانه پرواز کند

درخت شکوفه کند و کسی از راه برسد  و بگوید :

قیامت شده است و خانه های جدید ما را یعنی بهشت وجهنم را به ما معرفی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:32  توسط نیایش میمندی نژاد  |